|
شهادت نقطه اوج رسیدن عاشق به معشوق است
|
ياران همه ازشط خون معراج كردند
با پركشيدن صبر مرا تاراج كردند
رفتند ياران و من در خواب ماندم
شرمنده ودرمانده وبي تاب ماندم
دركارخود ياران من هشياربودند
هشيارولي مست از پي معشوق بودند
آنان همه جان در ره معشوق نهادند
برخط ايمان وشهادت امضاء نهادند
پرواز كنان رفتند ومن مهجور ماندم
در حسرت پروازو من محبوس ماندم
پرنده
پروانه هاي گمنامي كه هيچ كس از عشقشان خبردار نشد
پروانه هايي كه با بالهاي سوخته وظيفه ماندن در قفس دنيا به آنان محول شد
تا راوی زنده پروانگان شیدا بالي باشند كه در گلستان آتش بال گشودند
تا راه جاودانگی و بقا را در فنای خویش بيابند
چرا كه سوختن بهای قرب است
و چنین سوختنی را جز به پروانگان بی پروای عشق نمی بخشند.
آنكه آتشی بر دل ندارد کجا می تواند بال در آتش بگشاید؟
جنگ تمام شد ........
برگشتيم با همه سوغاتمان : بي دلي مان
برگشتيم و گرفتار شديم
ناگاه ميان زرق وبرق هاي اين شهررنگين با جذبه هاي دروغين محاصره گشتيم
بي د لي مان به دادمان رسيد :
ماسك هاي پرهيزتان را بزنيد كه هواي زمانه گناه آلوده است
عدّه اي غفلت كرديم و بيمار شديم عدّه اي مانديم و بي تاب شديم
باز صبح كاذب ، چلچراغ هاي وسوسه فرايمان گرفت
تا غروب دوكوهه را از چشم ها يمان بربايد
دل ندا داد :
ظلمتي بيش نيست به آسمان خيره شويد
افسوس كه عده اي محو نوري كاذب شديم و اندكي محو آسمان!
سرهامان روبه آسمان بود وسوسه هاي غرور و تكبر به ستايش مان نشستند
كه عطر خاك هاي بي آلايش فكه را از ياد ببريم و باز هشدار دل :
رو به خاك كنيد ...
در يغا که سنگفرش هاي مرمرين تجمل چشم هاي ظاهر بين مان را خيره كرد
سنگرفرش ها آيينه اي شدند عده اي به خود نگريستيم و اندکي به خاك !
برگشتيم و دريغا ........ !
دريغا كه « اندكي » هوايي مانديم !
و سكوت ، هم صحبت مان شد و خاك همدم نگاه مان
اشك محرم رازمان
انتظار مرهم زخم هايمان
ديوانگي گناه مان عاشقي جرم مان
و بي دلي شاهد مان و عزلت پناه مان
و اين شد سر آغاز :
« داستان تنهايي مان »
شقايق ها غريبانه شكفتند
به دشت خون چه مظلومانه خفتند
براي درد ما فرياد كردند
ولي حرف دل خود را نگفتند