تبليغاتX
عشق وشهادت یاران
شهادت نقطه اوج رسیدن عاشق به معشوق است

خدایــــــا

چنان نزدیکی

که نمی توانم ببینمت .

صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید ،

اما من آنرا نمی شنوم .

مرا به اعماق درونم ببر

تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم .

مرا بیاموز

پیوسته تو را بجویم

و همواره به عنوان یگانه پناهم

به تو رو کنم .

خــداونــدا

من از احساس بيهوده بودن ؛  من از چون حباب آب بودن

من از ماندن چون مرداب مي ترسم

من از مرگ محبت من از

اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم

من از ماندن مي ترسم خداوندا من از رفتن مي ترسم...

من از خود نيز مي ترسم ...

خــداونــدا

 پنـــاهـــم ده

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/25ساعت 10:58  توسط پرنده ای جامانده ازیاران  | 

قسم به جان آلاله ها ، قسم به جان شهدا

كه حرف عشق نگفته ست جزاززبان شهدا

اگر چه طالب وتشنه ي يك جرعه نورمعرفتی

دريچه اي بگشا ، تازه بردنياي  شهدا

شهدا ، بندگان محبوب بارگاه خداوندند

حق به كدام اموات زنده خطاب كرد جزشهدا؟

زجان خويش گذشتند به شوق روي دوست

امتحان عشق همين است درمدرسه ي شهدا

هزاران لاله دميدزخون سرخ وجودشان

گذري كن ای دل به سوي بوستان شهدا

چه زخمي زيبا تر ازتيغ عشق خدا؟

شكفت زخم چو باغ ارغوان برپيكرشهدا

ازآن تربت پاكشان بوی عشق می آيد

كه نيست غير رضوان دگرجايگاه شهدا

هزاران سال گربگذرد به همراه اشكها

آرزوي پرنده اين است پروازبسوي شهدا

پرنده




+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/07/18ساعت 17:10  توسط پرنده ای جامانده ازیاران  | 

اي ياران سفركرده ام

اين شبها درآسمان ستاره اي نيست

كه همچو قديم وفاي به عهدي كنم كه با خود بستم.

كجاي اين كره خاكي مي يابم تورا .

تو كه گمشده اين دل خسته ام هستي .

آرام جان و پر پرواز اين روح خسته.

به كدامين نام بخوانمت كه هم لايق  جسم آسمانيت باشد

وهم براين دل كوچك من جاي نقش براي نام بزرگت ؟

اما هر بار كه بخواهم يادت كنم شبنمهاي گلبرگ شقايق يادم مي ايد.

غربت لاله ها قشنگ آلاله هاي سرخ سبك بالي نسيم سفيدي برف .

پاكي باران ، رنگارنگي پاييز، استواري كوه وآزادي رود .

من تو را به اين صفات مي شناسم.

انگاه كه خورشيد نور طلايي خود را از زمين بر مي چيند

وماه با همه غربتش درآسمان تاريك نمايان مي شود .

آنگاه كه ستاره سوسو مي زند وهرپرنده اي درلانه ي خود ارميده

آغاز گفتگوي من با  توست از دل بي كس واز عشق گمنامم گفتن

از مردمان بي رحم واز چشمان به خون نشسته ام با تو حرفها دارم.

و هيچگاه ندانستم كه حرفهايم را شنيده اي يا نه ؟

كه ميدانم تو تمومه حرفهاي دلم را بهترازخودم ميشنوي وميداني .

 

دلم دوباره پر زده درآن هوای خاطرات

می بردم به هر سوي خاطره ي نگاه يار

در سفری دوباره ام، سوخته چون پرنده اي

آه که اين عشق درون، شعله زد از نوای يار

درنوجواني دویده ام، هنوز يار نديده ام

تا به کجا رسانيم، غربت ماجرای يار

دراين شبهاي بی كسيم ، چنگ غریب عشق کو

من به نوای غم زنم ، نغمه آشنای يار

درسرسجده گاه عشق، سوخته ام، نشسته ام

بلكه نگاهم كني تا كه رسم بسوي يار

پرنده

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/06ساعت 20:7  توسط پرنده ای جامانده ازیاران  | 

امشب شيعه ماتم زده است، امشب شيعه سوگوار است،

امشب شيعه عزادار است و امشب نه تنها شيعه كه انسانيت نيز به سوگ نشسته است 

امشب نه تنها انسانيت كه بايد گفت كائنات همگى سر در گريبان خويش فرو برده اند

وماتم زده و سوگوار به عزادارى مشغولند امشب موجودات خواب ندارند

چرا كه يتيمان نيز در مرگ پدر، چشم برهم نمى نهند كه ديدگانشان گريان است و اشكبار،

آرى امشب همه يتيمند، همه، كه ديگر پدر در كنارشان نيست

و يتيمى را مستمندان و بيوه زنان و كودكان خوب احساس مى كنند.

امشب ديگر در كلبه هاى خاموش و مطرود كوفه، سوسوى نورى به چشم نمى خورد،

امشب ديگر در كوچه هاى تاريك و دور افتاده شهر، صداى پايى بگوش نمى رسد،

آرى ديگر او نمى آيد، امشب چشمان بى رمق اطفال بى پناه تا سپيده دمان،

بر آستانه در به انتظار مى ماند. امشب ديگر، بيوه زنان شهر را كسى سراغ نمى گيرد،

آرى ديگر او نمى آيد. امشب سفره هاى تهى مانده از غذا، در گوشه هاى شهر به انتظار نشسته اند

و آن كودك يتيم در كنار مادر، به اميد از راه رسيدن او لحظه شمارى مى كند.

آرى! امشب على نمى آيد، كه او امشب ميهمان پيامبر است و در كنار همسر،

امّا بى حسن، بى حسين كه اينان نيز يتيم ماندند.

آى على، آى على، اى پدر، اى يار بى پناهان،

امشب ديگر نخلستانهاى كوفه تو را در كنار خويش نمى بينند، امشب زمين از قعر وجود،

از ژرفناى چاه، فريادش، ناله اش بر آسمان بلند است، چرا كه ديگر همناله اش على را نمى بيند.

آى على(عليه السلام)، بگو كه امشب چه كسى مشك بيوه زنان شهر را بدوش خواهد كشيد،

بگو كه امشب آن كودك بى پدر، آن دخترك يتيم، چه كسى را در كنار خويش احساس مى كند،

آن بيوه زن دردمند شهر، در اوج سكوت و بى ياورى، به چه كسى پناه آورد؟

آى على(عليه السلام) بگو كه ديگر محراب مسجد كوفه، جايگاه چه كسى جز تو باشد

و بر سجده گاه تو، چه كسى جز تو سر بر سجده گذارد؟

آرى محرابت نيز يتيم شد و سجده گاهت نيز. و راستى هم اى كاش على نرفته بود، اى كاش سياهى و ظلمت شب، مانده بود و اى كاش تيغ سپيده نوزدهم، پرده سياه و ظلمانى شب را ندريده بود، اى كاش على آن روز اذان نگفته بود، اى كاش على در آن سحر گاه، خوابيدگان مسجد را بيدار نكرده بود، مى خواهم بگويم، بلكه فرياد بزنم كه اى كاش على(عليه السلام) به نماز نايستاده بود و پيشانيش را بر سجده گاه محراب مسجد كوفه نساييده بود كه اين چنين گردد و بدينسان خلقت و كائنات عزادار گردند.

اماّ چه مى توان كرد و چه مى شود گفت؟ او، على است فرزند ابو طالب داماد پيامبر است، پدر شباب اهل جنت است، همسر فاطمه و عاشق الله است و شيفته شهادت، دلبسته پيوسته الله و سرگشته دوست كه بگاه شهادت ودرهنگامه راز و نياز با معبود، با آوائى برخاسته ازدل، با بانگى به رسائى رسا بودن،با فريادى مايه گرفته ازژرفناى وجود،صدا برداشت که  

«فزت و رب الكعبه»

 و اما اينك اى على، در شامگاهى غم انگيز، با حالتى غمگينانه، و با چشمانى غمبار و با دلهائى غمزده، گردهم آمده ايم و در غم از دست دادنت به سوگ نشسته ايم، اما بدان كه عشق تو با هستيمان، عجين گشته است و نام تو در ذرّه ذرّه وجودمان حك شده است و اينك ما با عشقى اين چنين و حالتى اندوهيگين،

شهادت جانگدازت را به فرزند بزرگوارت امام مهدى

«ارواحنا و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه»

وبه تمامی شیفتگانش تسليت مى گويم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 8:3  توسط پرنده ای جامانده ازیاران  |