|
شهادت نقطه اوج رسیدن عاشق به معشوق است
|
در این سرای غربتم کسی به در نمیزند
نه آشنا ودوستی چرا سری نمیزند
در نیمه شبهای سکوت در دله تنهاییم
کسی به محفل دلم چرا صدا نمیزند
حتی خدای اسمان همان خدای کهکشان
مگر صدا نمی شنود که او هم سری بمن نمیزند
به ناله های نیمه شب به اشک دیده دو چشم
چرا به درد بی دوای من کسی دوا نمیزند
در این سیاهی دلم به تیرگیه دیده ام
نه یک چراغ نه نوری چراسوسو نمیزند

خدایا خسته ام " خسته از... دل شکستگی
خدایا خسته ام " خسته از... برخوردهای تزویروریایی
خدایا خسته ام " خسته از... شرمندگی
خدایا خسته ام " خسته از... کناه ودرماندگی
خدایا خسته ام " خسته از... تنهایی وبی کسی
خدایا خسته ام " خسته از... دلتنگی دوران عشق خدایی
خدایا خسته ام " خسته از... نگاه های بی مهری
خدایا خسته ام " خسته از... امتحانات الهی
خدایا خسته ام " خسته از... نا عدالتی
خدایا خسته ام " خسته از... زنده بودنم از بی روحی
خدایا خسته ام " خسته از... ناله های پنهانی
خدایا خسته ام " خسته از... این رزق وروزی
خدایا خسته ام " خسته از... راهی طولانی
خدایا خسته ام " خسته از... غرور شکنی
خدایا خسته ام " خسته از... درد بی دوایی که ندارد طبیبی
خدایا خسته ام " خسته از... عبادتهای تکراری
خدایا خسته ام " خسته از...حتی تو که خدایی
خدایا خسته ام " خسته از... اشکها که نیست برایش یک جوابی
خدایا خسته ام " خسته از... تمام خستگیهای خستگی
خدابا دیگر خسته ترم نکن
پریشان وشرمنده وخارم نکن
خودم را زخود دور نکن
جسمم را بی روح نکن
دردم را بی درمان نکن
این دل را خالی ازعشقت نکن
مرا از دوستان سفر کرده جدا نکن


گاهي شک ميکنم به بودنم
دلتنگ رفتنم .
..مي روم ..
مي روم با هزار حرف مانده در دل
با هزار و يک آرزوي مانده در گل
ديگر خسته از ماندن
ونه من در انتظار کسي
نه عشقي براي فروختن دارم
و نه پولي براي خريدن
آنقدر گنگ گشته ام که ديگر خواب هم نميبينم!!
حتي صداي دلم را نمي شنوم !!
من فقط هيچ دارم و هيچ
تا بخواهي قصه هاي پر از غصه دارم
حرفهاي داغدار و به عزا نشسته دارم
تا ديروز مجنون قصه ها بودم
ولی امروز کفني براي خود ندارم
و من ديگر فرصت ماندن ندارم که گویی یارانم چشم براهند