|
شهادت نقطه اوج رسیدن عاشق به معشوق است
|
چه رازي در اعماق چشمت نهفته
چه كس با شب از چشم تو قصه گفته

كه من چون شهابي كه مثل حبابي
چنين در هوايت رها شده ام فنا شده ام
كدامين پرنده در اين صبح روشن
ز من گفته با تو ز تو گفته با من
که من چون ستاره كه مثل شراره
چنين در هوايت فنا شده ام رها شده ام
بهار دل من قرار دل من

به گوشه ي غم صفاي تو بود
به خلوت شب نواي تو بود

تو نور خدايي كجايي كجايي ؟؟؟
نويد رهايي به گوش دلم صداي تو بود

ز رنج زمانه رهايم كن اي دوست
شبي عاشقانه صدايم كن اي دوست

خدايا چرا هيچ چراغي شبستان دلم را روشن نميكند؟
چرا مرغان دريايي روي امواج صداي من بال نميزنند؟
چرا ميخك سپيدي در باغچه احساسم نميرويد؟
چرا اين قدر شبيه سنگها شده ام؟
خدايا مرا در كوره راههاي پر سنگلاخ نفس تنها مگذار
به فرشته ها بگو ماه را در كف بگيرند
وتاربكی هاي روح مرا به روشنايي مبدل كند .
به ستاره ها بگو ذره اي از اسمان را برايم معنا كنند.
خدايا چقدر پيوسته از تو گفتن را دوست دارم
خدايا اگر چه از تو دور مانده ام
اما نخلستانها و نيستانها را دوست دارم
هيچ گاه بد خاكريزها رو نخواستم و عليه ابشارها حرفي نزدم
در روزمحشر مرا درنزد شقايقها شرمنده مخواه
خدايا دل سرد سيرم را همنشين خورشيد هاي نا مكشوف كن
چشمهايم را به سفري بي زوال ببر
به دستهايم عدالت را بياموز
به پاهايم صبر بده تا بي كفشي را تاب بياورند.
خدايا چطور بر من خشم نمي گيري ؟
صبر تو کاسه صبر مرا لبريز کرد ،
خشم تو در کجاي اين عالم خاکي پنهان شده ؟
عشق عالم گيرت را از اين بنده حقيرت دريغ نکن
مي دانم که مستي ام و هشياريم از اراده توست ،
مي دانم که خواب و بيداريم از اراده توست
عشق تو را به ياد نمي آورد
مي دانم که اينجايي ، مي دانم که دوستم داري
دلم طاقت دوري از تو را ندارد ،
خدايا مي دانم که مرا نگاه ميکني
توانم بده تا نگاهت کنم
خدایــــــا مرا به یارانم برسان به یارانم به یارانم
آنكـــه روز افزون نمـــايد درد من، آن خود طبيب است
آنچه روح افزاست، جام باده از دست نگار است
نى مدرّس، نى مــربّى، نىحكيم و نى خطيب است
سرّ عشقم، رمز دردم در خم گيسوى يار است
كـــى به جمع حلقــه صوفىّ و اصحــاب صليب است؟
از "فتـــوحاتم" نشد فتحىّ و از "مصباح"، نورى
هــــر چــــه خواهم، در درون جامــه آن دلفريب است
درد مـــى جـــويند اين وارستگان مكتب عشق
آنكه درمان خواهد از اصحــاب اين مكتب، غريب است
جرعهاى مى خواهم از جام تو تا بيهوش گردم
هــــوشمند از لـــذّت اين جرعه مى، بى نصيب است
مـــوج لطف دوست، در درياى عشق بى كرانه
گــاه در اوُج فـــراز و گــــاه در عمــــــق نشيب است