تبليغاتX
عشق وشهادت یاران
شهادت نقطه اوج رسیدن عاشق به معشوق است

                 

امشب شيعه ماتم زده است، امشب شيعه سوگوار است،

امشب شيعه عزادار است و امشب نه تنها شيعه كه انسانيت نيز به سوگ نشسته است  

امشب نه تنها انسانيت كه بايد گفت كائنات همگى سر در گريبان خويش فرو برده اند

وماتم زده و سوگوار به عزادارى مشغولند امشب موجودات خواب ندارند

چرا كه يتيمان نيز در مرگ پدر، چشم برهم نمى نهند كه ديدگانشان گريان است و اشكبار،

آرى امشب همه يتيمند، همه، كه ديگر پدر در كنارشان نيست

و يتيمى را مستمندان و بيوه زنان و كودكان خوب احساس مى كنند.

امشب ديگر در كلبه هاى خاموش و مطرود كوفه، سوسوى نورى به چشم نمى خورد،

امشب ديگر در كوچه هاى تاريك و دور افتاده شهر، صداى پايى بگوش نمى رسد،

آرى ديگر او نمى آيد، امشب چشمان بى رمق اطفال بى پناه تا سپيده دمان،

بر آستانه در به انتظار مى ماند. امشب ديگر، بيوه زنان شهر را كسى سراغ نمى گيرد،

آرى ديگر او نمى آيد. امشب سفره هاى تهى مانده از غذا،

در گوشه هاى شهر به انتظار نشسته اند

و آن كودك يتيم در كنار مادر، به اميد از راه رسيدن او لحظه شمارى مى كند.

آرى! امشب على نمى آيد، كه او امشب ميهمان پيامبر است و در كنار همسر،

امّا بى حسن، بى حسين كه اينان نيز يتيم ماندند.

آى على، آى على، اى پدر، اى يار بى پناهان،

امشب ديگر نخلستانهاى كوفه تو را در كنار خويش نمى بينند،

امشب زمين از قعر وجود،

از ژرفناى چاه، فريادش، ناله اش بر آسمان بلند است،

چرا كه ديگر همناله اش على را نمى بيند.

آى على(عليه السلام)، بگو كه امشب چه كسى مشك بيوه زنان

شهر را بدوش خواهد كشيد،

بگو كه امشب آن كودك بى پدر، آن دخترك يتيم،

چه كسى را در كنار خويش احساس مى كند؟

آن بيوه زن دردمند شهر، در اوج سكوت و بى ياورى، به چه كسى پناه آورد؟

آى على(عليه السلام) بگو كه ديگر محراب مسجد كوفه، جايگاه چه كسى جز تو باشد

و بر سجده گاه تو، چه كسى جز تو سر بر سجده گذارد؟

اماّ چه مى توان كرد و چه مى شود گفت؟

او، على است فرزند ابو طالب داماد پيامبر است، پدر حسين است،

همسر فاطمه و عاشق الله است و شيفته شهادت، دلبسته پيوسته الله

و سرگشته دوست كه بگاه شهادت و در هنگامه راز و نياز با معبود،

با آوائى برخاسته از دل، با بانگى به رسائى رسا بودن،

با فريادى مايه گرفته از ژرفناى وجود، صدا برداشت كه

                          «فزت و رب الكعبه»

اينك با عشقى اين چنين و حالتى اندوهيگين،

شهادت جانگدازت را به فرزند بزرگوارت امام مهدى

«ارواحنا و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداه» تسليت مى گويم

و از پيشگاه احديت طلوع فجر و ظهورش را مسئلت دارم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/20ساعت 20:34  توسط پرنده ای جامانده ازیاران  | 

بنام دوست که دلم ديوانه اوست

رازها در سینه دارم ، رازهایی از تنهایی و رازهایی از دورنگی و ريا روزگار ......!

آری ،آری رازها و رازها مرا یاری می رساند .......!

و این چنین است که خود را در برابر موجی از احساس و شکست می یابم ....!

مروارید کوچک قلبم که هر روز از عشق زیاد می درخشید ....

اکنون چند روزی است که دیگر نور افشانی نمی کند و در داخل صدف زیبای احساس محبوس گشته و تا

زمانی که حقایق عشق بازگو نشود از داخل آن زیبای رنگین پا فراتر نمی نهد نمی دانم چرا ؟نمی دانم

برای چه ، نمی دانم بخاطر چه کسی ؟!...نميدانم نميدانم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/11ساعت 8:55  توسط پرنده ای جامانده ازیاران  |